تبليغاتX
روياي خيس

روياي خيس

اشعار

اولین روز بارانی را به خاطر داری ؟
غافلگیر شدیم ... چتر نداشتیم ... خندیدیم ... دویدیم ...
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم .
دومین روز بارانی را چطور ؟
پیش بینی اش را کرده بودی ، چتر آورده بودی .
من غافلگیر شدم ... سعی میکردی من خیس نشم ، شانه سمت چپ تو کاملا خیس شده بود .
سومین روز بارانی را چطور ؟
گفتی سرت درد میکنه ! حوصله نداشتی سرما بخوری ! چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی ! و شانه سمت راست من کاملا خیس شد .....
و چند روز پیش را به خاطر داری ؟
با یه چتر اضافه اومدی !!!
مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چشامون نره دو قدم ازهم دورتر راه برویم !
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم !
تنها برو ...

( دکتر علی شریعتی )

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:13 ] [ محسن ] [ ]


وقتی به تو فکر می کنم گریه امونم نمیده، فرصت اینکه یه نفس آروم بمونم نمیده
کاشکی بودی و اینجا می دیدی، که دلم طاقت دوری نداره
کاشکی بودی و اینجا می دیدی، چشمای من بی سرو سامون می باره
حرفای ناگفته زیاده ولی چه فایده گل من، داد و امون از این جدایی
نموندی تو ببینی چی آوردی به روزم، بیا ببین تو حسرت نگات دارم می سوزم
باید تو رو ببینم ولی آخه چه جوری، آخه چرا تو از چشای من این همه دوری
بدون وقتی نباشی روزام تاریک و سرده، نگام مثل یه سایه به دنبالت می گرده
تموم زندگی رو توچشمای تو دیدم، بذار تا جون بگیرم نفس از تو بگیرم
حرفای ناگفته زیاده ولی چه فایده گل من، داد و امون از این جدایی
نموندی تو ببینی چی آوردی به روزم، بیا ببین تو حسرت نگات دارم می سوزم
باید تو رو ببینم ولی آخه چه جوری، آخه چرا تو از چشای من این همه دوری
[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 15:2 ] [ محسن ] [ ]


هنوز یاد تو از یادم نمیره
چرا عشق از دل آدم نمیره
بنای خلقت آدم از عشقه
نمیره هرچی از یادم از عشقه

منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من

کمک کن باز بشکن دونه دونه
بریز آی اشک نرم و عاشقونه
محبت کن در این آشفته حالی
نمونه مکتبم از عشق خالی

نصیبم کن که عاشق پیشه باشم
تو این آشفتگی همیشه باشم
نصیبم کن که عاشق پیشه باشم
تو این آشفتگی همیشه باشم

منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من

کمک کن باز بشکن دونه دونه
بریز آی اشک نرم و عاشقونه
بزن باد بهاری تازه تر شم
بزن از کار دنیا بی خبر شم

بزن تا سیم آخر آی جدایی
هلاکم کن از این عشق خدایی
بزن تا سیم آخر آی جدایی
هلاکم کن از این عشق خدایی

منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من

منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 17:0 ] [ محسن ] [ ]


حسین " بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود ، اما افسوس ! که به جای افکارش ، زخمهایش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی خواندند

(دکتر علی شریعتی)

[ چهارشنبه هفتم دی 1390 ] [ 12:58 ] [ محسن ] [ ]


[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 15:40 ] [ محسن ] [ ]


امواج زندگی رابپذیر
 
حتی اگرگاهی تورا به عمق دریاببرند

آن ماهی را که همیشه آسوده برروی آب می بینی مرده است




[ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 16:23 ] [ محسن ] [ ]


تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار
دروغ این صدا را به گور قصه‌ها بسپار
صدا کن اسمم رو از عمق شب از نَـقب دیوار
برای زنده بودن دلیل آخرینم باش
منم من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم باش
طلوع صادق عصیان من بیداریم باش

[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 15:35 ] [ محسن ] [ ]


اگه هم صدام بودي
هيشكي حريفم نميشد
كوه اگه رو شونه هام بودي
كمرم خم نميشد
تو اگه خواسته بودي
تو اگه مونده بودي
موندني ترين بودم
عمق صدام كم نميشد
اگه زخمي مي شدم به دست تو مرحم بود
زخم قيمتيِ من محتاج مرحم نميشد
اگه بارونِ عزيزِ با تو بودن مي گرفت
گل سرخ قصه مون تشنه ي شبنم نميشد
[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 15:25 ] [ محسن ] [ ]


دارم دق می کنم تحمل ندارم
دیگه خسته شدم دارم کم میارم

دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم
همش فکر توام همش بی قرارم

دیگه اشکی برام نمونده که بخوام
برات گریه کنم فدای تو چشام

دلم داره واسه تو پرپر میزنه
تو رفتی و هنوز خیالت با منه

بدون تو کجا برم کنار کی بشینم
تو چشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم

تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده
به کی بگم یکم نازم کنه که بهم نخنده

بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم
تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم

به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم
تو که نیستی همش آرزو می کنم بمیرم


دارم دق می کنم تحمل ندارم
دیگه خسته شدم دارم کم میارم

دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم
همش فکر توام همش بی قرارم

دیگه اشکی برام نمونده که بخوام
برات گریه کنم فدای تو چشام

دلم داره واسه تو پرپر میزنه
تو رفتی و هنوز خیالت با منه

بدون تو کجا برم کنار کی بشینم
تو چشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم

تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده
به کی بگم یکم نازم کنه که بهم نخنده

بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم
تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم

به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم
تو که نیستی همش آرزو می کنم بمیرم
  

[ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ 18:45 ] [ محسن ] [ ]


برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم

که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را

برای بار دوم برایت باز گوید.

چرا مرا شکستی ؟چرا؟

اشعاری برایت سرودم

که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند

چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟

چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم

چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟

زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.

خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.

چرا این چنین شد/؟چرا؟

من که بودم؟

که هستم به کجا دارم می روم؟
[ شنبه بیست و سوم مهر 1390 ] [ 18:43 ] [ محسن ] [ ]


اری ...گفته بودم
که فقط سهم من باش و دلتنگی هایم
اما...........
شاید دلی تنگ تر از من
سهم تو بود !
...دوباره راهی ِ غربت شده ام
این بار با کوله باری پر از شکست
[ دوشنبه یازدهم مهر 1390 ] [ 10:7 ] [ محسن ] [ ]


[ شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ] [ 18:50 ] [ محسن ] [ ]


تنهايي مثل يه بيماري ميمونه   تنهايي قلب منو ميسوزونه


تنهايي  ريشه ي عمر  رو ميپـوسونه    ولي اونكه بايد قدر اين دل ديونه رونمي دونه


تو رو خدا بيا بهم يه سر بزن    تو رو خدا حداقل يه زنگ بزن 


نشوني مو ميدم بهت تو رو خدا  بيا به شيشمون يه سنگ بزن


بيا بيا اين دل ميميره بي تو   بيا بيا اين دل اسير بي تو


بيا بيا اين دل ميگيره جاتو     بيا بيا اين دل ميمونه با تو 


 


چرا رفتي تا تنهايي  نصيب من شد 

تنهايي موندگاره نه مثل نسيم رد شد 

تنهايي از تو واسه من  نمك رو زخمه 

دلم تنگ شده واسه نمك اون اخمه 

چرا رفتيو منو عاشقو حيرون كردي

دلم به تو خوش بود كه اونم هي خون كردي 

تا با من نخواستي به يه ادامه ي  زندگي 

حالا منو ول كردي  رفتي پي زندگيت

تا  بهت زنگ ميزدم ميگفتي پشت فرموني

ولي ميدونيستم با پسره خوشو خندوني

حاضر بودم بشنوم يه فحش معمولي

آخه نامرد ما تو روز هاي خوش هم بوديم

اين همه قسمت دادم كه بهم يه سري بزني

حالا كه من مردم سرت رو ميزني به زمين؟؟؟؟

اينقدر صدام ميزني  ولي به گوش نمياد 

چون كه عشقت مرد تا ابد به هوش نمياد



بيا بيا اين دل ميميره بي تو   بيا بيا اين دل اسير بي تو


بيا بيا اين دل ميگيره جاتو     بيا بيا اين دل ميمونه با تو 

[ شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ] [ 13:17 ] [ محسن ] [ ]


این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست

نه! در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست



آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم

دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست



حتی نفس‌های مرا از من گرفتند

من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست



دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم

که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست



باید خدا هم با خودش روراست باشد

وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست



من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگر

پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست

[ شنبه پنجم شهریور 1390 ] [ 18:44 ] [ محسن ] [ ]


روی تخته سنگی نوشته شده بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر آن نوشتم: باید صبر کند. برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم: بمیرد بهتر است. برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم. انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد. اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم...
[ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ] [ 21:8 ] [ محسن ] [ ]


 به من میگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگویی بمیر می میرم . . . . . . . باورم نمی شد . . . . فقط برای یک امتحان ساده به او گفتم بمیر . . . ! سالهاست که در تنهایی پژمرده ام کاش امتحانش نمی کردم
[ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ] [ 21:6 ] [ محسن ] [ ]


کاش هرگز به این دنیا نیامده بودم .

و حال که آمده ام کاش زودتر مرگم فرا رسد .

آخر چگونه میتوان در این دنیا زندگی کرد ؟

دنیایی که در آن آدم ها روزی چندین بار عاشق می شوند .

دنیایی که در آن عشق را تنها در ویترین کتابفروشی ها میتوان یافت .

دنیایی که در آن محبت و صداقت مرده و جای آنها را بی وفایی و دروغ گرفته .

دنیایی که در آن دروغ عادت ٬ بی وفایی قانون ٬ و دل شکستن سنت است .

دنیایی که در آن عشق را باید به بها خرید !

 

دنیا رو نگه دارین میخوام پیاده شم .

[ دوشنبه سوم مرداد 1390 ] [ 20:49 ] [ محسن ] [ ]


             


 دلم گرفته بود
               بوسه ای بر دستم زد...
                              خاطــره ساخت...

     دلم گرفته بود...
           دستم را ناغافل فشرد...
                                  اشک تنهاییم شکست...


 حالا دوباره مثل گذشته تنها شده ام


                       


 دلم می سوزد برای بی کسی خودم.

[ دوشنبه سوم مرداد 1390 ] [ 17:29 ] [ محسن ] [ ]


بازم شب

شب و خیلی دوست دارم

چون اونم مثل  من تنهاست

چون اونم مثل من تارکه

اونم مثل من با سینه ای پر از غم و کینه سکوت کرده

دوست دارم همیشه تنها باشم

تنهای تنها مثل شب

همیشه عاشق شب بودم

چون صدای حق حقمو توی سکوت خوش خفه می کنه

چون چشمای خیسمو توی تاریکی خودش گم می کنه

نفسهای تندم و با حظورش درک می کنه

تنه سردم و با صداقتش گرم نگه می داره

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ...تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ...تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم ...تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ...تنهایی را دوست دارم زیرا.... در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد

[ شنبه یکم مرداد 1390 ] [ 18:8 ] [ محسن ] [ ]


دنيا بدهكارست تا دنياست
به اين دل بي‌آينه تنها
ديروزهاي بي ‌تو فرسودن
امروزهاي بي ‌تو بودن را

ديروزهاي بي تو لب تشنه
امروزهاي بي تو جان بر لب
خورشيدي و ديروز و امروزم
بي تو برايم ديشب و امشب

طومار تنهايي و غم هستند
هر شب به هم پيچيده دردند
اين كوچه‌هاي بي تو سرگردان
تا صبح دنبال تو مي‌گردند

دلخوش به ماهم در شب شبهه
دلخوش به ماهم در شب ترديد
ماهت غريب افتاده در بركه
كي مي‌رسد صبحي كه برگرديد؟


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 ] [ 17:29 ] [ محسن ] [ ]



و باید رفت...

همه چیز به پایان رسید!

آری وقت رفتن است...

وقت سفر کردن و دل کندن...

وقت جدایی...

پای رفتن نیست...

اما باید رفت...

رفت و مقصد را جست!

نمی دانم به کدامین سو می روم...

اما می روم...

باید ادامه داد...

هنوز مانده...

مسیر طولانی و مقصد دور...

هم شادم و هم غمگین!!!

شادم از پایان و غمگینم از پایان!!!

کوله بارم را بسته ام...

آماده ی سفر...

اما دل کندن دشوار است از عزیزان!!!

رسم روزگار این است...

جدایی از کسانی که دوستشان داری!!!

سخت است اما چاره ای نیست!

دلم برای همه تنگ می شود...

رفتن اجباریست...

ماندن بعید...

تنها باید رفت و سفر کرد!!!

تنها باید ادامه داد!!!

آری می روم...

خدا نگهدار...

[ یکشنبه نوزدهم تیر 1390 ] [ 17:0 ] [ محسن ] [ ]


دیــروز فریبم داد...

                                                        

 از امــروز میترسم...

                                             

                                                     از فــردا بیمناکم...

 

[ شنبه یازدهم تیر 1390 ] [ 14:49 ] [ محسن ] [ ]


ديگر طعم تلخ زندگي را نخواهم چشيد...
ميان غم بارترين

و شايد زجر آورترين لحظاتم

                مرگ

       به سراغم مي آيد

و كابوس زندگي پر دردم را

          ميان شيرين ترين آرزوهايم

                             به زنجير ميكشد

 

            من مرده ام

و اينك  تابوتم را

ميان سنگيني سكوت

                     سنگين تر از دردهايم

به سوي فرجامي كه گريبانگير انسان هاست

               مي برند

قبرم را

به تزيين دانه هاي خاكي كه جسمم را در بر مي گيرند

مي آرايند

     و

         روياييم را پايان مي بخشد

و زندگي پر از رنجم را

فرجامي ابدي ميدهد

انسانها

زمان را تسخير خواهند كرد

    و آرام و آرامتر از ثانيه ها

                             فراموشم خواهند كرد.

و من

          ديگر طعم تلخ زندگي را

                                    نخواهم چشيد

                                                           من مرده ام

 ...

[ شنبه یازدهم تیر 1390 ] [ 14:45 ] [ محسن ] [ ]


چه زود فراموش شدم...

چه زود فراموش شدم آن زمان كه نگاهم از نگاهت دور شد ....
چه زود از یاد تو رفتم آنگاه كه دستانم از دستان تو رها شد....
مقصد من در این راه عاشقی بیراهه بود این همه انتظار و دلتنگی بیهوده بود !
با اینكه دلتنگ هستم اما چاره ای جز تحملش ندارم ،خیلی خسته ام ،
راهی جز تنها ماندن ندارم !
چه زود قصه عشقمان به سر رسید اما آن مرد عاشق به عشقش نرسید !
چه زود آسمان زندگی ام ابری شد ، دلم برای آن آسمان آبی دلتنگ است ،
كه با هم در اوج آن پرواز می كردیم و به عشق هم می خواندیم آواز زندگی را ...
آرزوی دلم تبدیل به رویا شد ، تنها ماندم و عشقم افسانه شد ...
چه زود رفتی و چشم به ستاره ای درخشان تر از من دوختی ،
با اینكه كم نور بودم اما داشتم به پای عشقت می سوختم ،

با اینكه برای خود كسی نبودم ،
اما آنگاه كه با تو بودم برای خودم همه كس بودم !
چه زود غروب آمد و دیگر طلوعی نیامد !
هرچه به انتظار آمدنت نشستم نیامدی ، هرچه اشك ریختم كسی اشكهایم را پاك نكرد،
هرچه گوشه ای نشستم و زانو به بغل گرفتم
كسی نیامد مرا در آغوش بگیرد و آرام كند .
خواستم بی خیال شوم ، بی خیالی مرا دیوانه كرد ،
خواستم تنها باشم ، تنهایی مرا بیچاره كرد .
چه زود گذشت لحظه های با تو بودن ، چه دیر گذشت لحظه های دور از تو بودن
و دیگر نگذشت آنگاه كه تو رفتی و هیچ گاه نیامدی !
باور داشته باش هنوز هم برای تو زنده ام ،
هر گاه دیدی نیستم بدان كه از عشقت مرده ام !
چه زود فراموش شدم آن زمان كه دلم برایت خون شد ....
تازه می خواستم با آن رویاهای عاشقانه ای كه در سر داشتم تو را خوشبخت كنم ،
می خواستم عاشق ترین باشم ،
برای تو بهترین باشم ،
اما نمی دانستم دیگر جایی درقلبت ندارم ...
چه زود فراموش شدم آن زمان كه دیگر تو را ندیدم ! 

[ دوشنبه ششم تیر 1390 ] [ 17:54 ] [ محسن ] [ ]


آشناهای غریب  همیشه زیادند

آشناهایی که میایند و میروند

آشناهایی که برای ما آشنایند

ولی ما برای آنها...

نمیدانم واقعا چرا و چگونه میشود

که همه روزی

آشنای غریب میشوند

یکی هست  ولی نیست 

یکی نیست ولی هست

یکی میگوید هستم ولی نیست

یکی میگوید نیستم ولی هست

و در پایان همه بودنها و نبودنها

تازه متوجه میشوی

که:

یکی بود هیشکی نبود

این است دردی که درمانش را نمیدانند

و ما هم نمیدانیم

که آن یکی که هست کیست

 و آن هیچکس کجاست

کاش میشد یافت

کاش میشد شکستنی نبود

کاش میشد زیر بار این همه بودن و نبودن

 خرد نشد

و ما همچنان هستیم

پس تو هم باش

باش که دیگر یکی تنها نباشد

[ چهارشنبه یکم تیر 1390 ] [ 13:9 ] [ محسن ] [ ]


ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت

 گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از

خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح

 خوابش نبرد صبح سراغ مادرش رفت. وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه

سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود

[ یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 ] [ 19:25 ] [ محسن ] [ ]


[ پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ] [ 15:45 ] [ محسن ] [ ]


بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید...

منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم

 و هر لحظه بی آنکه تو بدانی

 برایت آرزوی بهترین ها را کردم...

بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد..

.نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود...

.بی آنکه خود خواهان آن باشی...

بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید...

چشمانی که همواره به خاطر غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید

 هنگام دیدن چشمانت....

بعد از مرگم گرمای دستانم را  حس نخواهی کرد..

.دستانی که روز وشب رو به آسمان برای لبخندت دعا می کردند...

بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید....

صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شد

 تا بگوید

:"دوستت دارم"

بعد از مرگم خوابم را نخواهی دید....

خوابی که شاید دیدنش برای من آرزویم بود

و امید چشم بر هم گذاشتنم....

بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد...

رد پایی که همواره سکوت شب را می شکست

تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود....

بعد از مرگم باغچه ی گل های رزم را نخواهی دید...

.باغچه ی گل رزی که هر روز مزین کننده ی گلدان اتاقت بود...

بعد از مرگم نامه های ناتمامم را نخواهی خواند...

.نامه هایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود...

بعد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت...

.تویی که حتی روی قبرم از تو نوشتم...

.نوشتم:"دوستت دارم"

و

 نوشتم:"تو نیز دوستم بدار"

بعد از مرگم تو در بی خبری خواهی بود....

روزی به خاک بر می گردم

 سال هاست مرده ام و فراموش شده ام...

روزی که ره گذری غریبه

 گردنبندی روی زمین پیدا خواهد کرد که نام تو روی آن حک شده است...

ناگزیر گردنبند را خاک خواهد کرد...

قبر را روی آن قرار خواهد داد...

روی تپه ای که دور از شهر است

 و تو حتی در خیالت هم آن تپه را تصور نخواهی کرد...

آن روز هوا بارانی ست و من می ترسم

 که مبادا تو در جایی باشی که خیس شوی و چتری در دستانت نباشد...

.من که به باران و خیس شدن از آن عادت کرده ام... .

به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد...

بعد از مرگم  چه کسی

فانوس به دست بر سر قبرم برایم فاتحه می خواند؟


بعد از مرگم چه کسی

با اشک چشمانش غبار بر قبرم را می شوید؟

بعد از مرگم چه کسی

گیتار به دست آوازه رفتنم را می خواند؟

بعد از مرگم چه کسی

برای نبودنم بی تاب و نا آرام میشود؟

بعد از مرگم چه کسی

به یاده سوختن دلم لحظه ای یاد می کند مرا؟

بعد از مرگم چه کسی … ؟!

[ شنبه چهاردهم خرداد 1390 ] [ 16:2 ] [ محسن ] [ ]


يك روزي بهت گفتم منو چقدر دوسم داري ؟

گفتي از اينجا تا خدا مهربون

خيلي خوشحال شدم ، اما الان يادم اومد كه بهم مي گفتي خدا از همه چي بهت نزديك تره !!!!!!!!!

[ شنبه چهاردهم خرداد 1390 ] [ 15:50 ] [ محسن ] [ ]


من نه عاشق بودم نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من،

من خودم بودم و یک حس غریب،

که به صد عشق و هوس می ارزد!
[ چهارشنبه چهارم خرداد 1390 ] [ 13:26 ] [ محسن ] [ ]