X
تبلیغات
روياي خيس


روياي خيس

اشعار


پسری متوجه شد که ۵ دقیقه دیگر میمیرد؛ این پیام را نوشت:”من میروم، با من میای؟”
و یکی برای دوستش و یکی برای دوست دخترش فرستاد…
بعد ۲دقیقه دوست دخترش جواب داد: من گیرم! کجا میخوای بری؟ نمیتونم بیام، تنها برو عزیزم… …
پسرک قلبش بیشتر درد گرفت . ۲ ثانیه بعدش…
دوستش پیام داد که؛ نامرد کجا میری بدون من؟ دهنت سرویسه اگه بری… واسا من اومدم…
پسرک خندید و چشمانش را بست و بعد از چند ثانیه قلبش گرفت و مرد.
آره رفقا هیچ وقت رفیقتو به جنس مخالف نفروش.
هی رفـــــیق…..

تاريخ شنبه بیست و دوم تیر 1392سـاعت 11:56 نويسنده محسن | |


http://upload.tehran98.com/images/ym5sznn9rqgwmr035o5x.jpg


سلام دوستاي خوب و گلم ، اينو حتما بخونيد ، خيلي قشنگه ،  هر چند قديميه :)


وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم صورتت از شرم قرمز شد


و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی


وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم


سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی


انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی


وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم


صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و


گفتی بهتره عجله کنی ، داره دیرت می شه


وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم


بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری بعد از کارت زود بیا خونه


وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم


تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی


باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درسها به بچه مون کمک کنی


وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم


تو همونجور که بافتنی می بافتی بهم نکاه کردی و خندیدی


وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی...


وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم


در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم


من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی


رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود


وقتی که 80 سالت شد ،‌ این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..


نتونستم چیزی بگم ، فقط اشک در چشمام جمع شد


اون روز بهترین روز زندگی من بود ، چون تو هم گفتی که منو دوست داری


♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥



پ ن >   به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
            و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
            چون زمانی که از دستش بدی
            مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
            اون دیگر صدایت را نخواهد شنید

تاريخ چهارشنبه دوازدهم تیر 1392سـاعت 10:59 نويسنده محسن | |


http://s4.picofile.com/file/7812730749/121212.jpg


خدایا کسی را که قسمت دیگریست سر راه ما قرار نده

تا که شب های دل تنگیش برای ما باشد

و روزهای خوشش برای دیگری

خدایا هرگز کسی را به انچه که قسمتش نیست عادت نده

شاید تنها دلخوشیش شود

تاريخ چهارشنبه دوازدهم تیر 1392سـاعت 10:48 نويسنده محسن | |


http://uploadtak.com/images/u3566_normal_Avazak_irLove.jpg

حکــــم اعــدام بود ...


اعدامـــی لــحظه ای مـــکث کــرد و بـــوسه ای بر طنــاب دار زد

دادســتان گفت :

صـــبر کنید آقــای زنــــدانــی این چــــه کـــاریست ؟!

زنــدانی خـــنده ای کــرد و گفت :

بیچـــاره طـــناب نــمیزاره زمـــین بیفتم

ولی آدم ها  بدجـــور زمــینــم زدن !

تاريخ چهارشنبه دوازدهم تیر 1392سـاعت 10:48 نويسنده محسن | |

بیــهوده نگـیرد دلـی کـه بـا دریـا آشـناست 


بیــهوده نــگرید دلـیُ


بـارانی نشــود ،


مگر فرامـوش شـد، از یـاد و خاطـره ها 

...................

و شاید سال ها بعد
بی تفاوت از کنار هم بگذریم و ..
بگوییم آن غربیه
چقدر شبیه
خاطراتم بود
نمیشود...

تاريخ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392سـاعت 16:16 نويسنده محسن | |


شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد

داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسید: چه آوردی ؟

با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به

امید پیداكردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین...!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش

كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت .

استاد پرسید : شاگرد چی شد ؟ و او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولین

درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد گفت : ازدواج هم یعنی همین...!

و این است فرق عشق و ازدواج

تاريخ شنبه هجدهم خرداد 1392سـاعت 11:36 نويسنده محسن | |

 

چه بسیار انسان ها دیدم تنشان لباس نبود؛

و چه بسیار لباس ها دیدم که انسانی درونش نبود ...!

تاريخ سه شنبه چهاردهم خرداد 1392سـاعت 16:50 نويسنده محسن | |


در شهر بودم 
دیدم 
هر کس به دنبال چیزی می دود

یکی به دنبال پول.....

یکی به دنبال چهره دلکش....

یکی به دنبال لحظه ای توجه چشمان هرزگرد...

یکی به دنبال نان...

یکی هم به به دنبال اتوبوس !

اما دریغ

هیچکس به دنبال خدا نبود !!!
تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1392سـاعت 15:32 نويسنده محسن | |

ای کاش نقشه سرزمینم به جای گربه شبیه سگ بود . . .

تا مردمش به جای این همه خیانت کمی باوفا بودند . . .


تاريخ یکشنبه پنجم خرداد 1392سـاعت 20:57 نويسنده محسن | |

شکسپیر گفت:
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم ...
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ...
زندگی کوتاه است ...
پس به زندگی ات عشق بورز...
خوشحال باش
و لبخند بزن
فقط برای خودت زندگی کن و ...
قبل از اینکه صحبت کنی ؛ گوش کن
قبل از اینکه بنویسی ؛ فکر کن
قبل از اینکه خرج کنی ؛ درآمد داشته باش
قبل از اینکه دعا کنی ؛ ببخش
قبل از اینکه صدمه بزنی ؛ احساس کن
قبل از تنفر ؛ عشق بورز
زندگی این است...
احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر
تاريخ یکشنبه پنجم خرداد 1392سـاعت 20:27 نويسنده محسن | |

تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1392سـاعت 12:36 نويسنده محسن | |

سكوت خطرناك تر از حرف هاي نيش دار است 

بدون شك كسي كه سكوت مي كند

روزي حرف هايش را سرنوشت به شما خواهد گفت.


تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1392سـاعت 12:34 نويسنده محسن | |


هی غریبه...


رو کسی دست گذاشته ای که همه ی دنیای من است...


بی وجدان آنقدر راحت به او نگو عزیزم!!!

تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1392سـاعت 12:28 نويسنده محسن | |

http://upload.tehran98.com/img1/mh0wy9wpdkocabboal02.jpeg

دخترك گل فروش شيشه تمام ماشينا رو زده بود

هيچي گيرش نيومده بود ، الا نگاه هاي تحقير آميز

نگاش به اونور خيابون افتاد

خانمي كه اونور خيابون ايستاده بود رو ديد

راننده ها هي ميگفتن : خانم چند ؟

دخترك تو دلش گفت : آخه اون خانم گل هم نميفروشه !!

از اون روز همش منتظر اينه كه بزرگ بشه !! 


ﺳﻼ‌ﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻗﺪﺵ ﺑﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﯼ ﭘﺮﺍﺩﻭ ﻧﺮﺳﯿﺪ ﻻ‌ﺳﺘﯿﮑﺸﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ

تاريخ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392سـاعت 17:15 نويسنده محسن | |

جرأت کن که خودت باشی .

پشتکار ! تنها مرز بین شکست و پیروزی است .

از تمبر یاد بگیر که تا رسیدن به مقصد به نامه می چسبد .

اندیشه حقیر ، انسان را حقیر نگه می دارد !

بزرگ بیندیشید تا بزرگ شوید !

همواره به خاطر بسپار : ناممکن وجود ندارد .

دو گروه قادر به تغییر افکارشان نیستند : احمق ها و مردگان !

آینده از آن کسانی است که به زیبایی رؤیاهایشان باور دارند.

تاريخ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392سـاعت 15:16 نويسنده محسن | |

 

اگر موفق شدید به کسی خیانت کنید،آن شخص را احمق فرض نکنید. بلکه بدانید او خیلی بیشتر از انچه لیاقت داشته اید به شما اعتماد کرده است..

 

تاريخ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392سـاعت 15:13 نويسنده محسن | |


گنجشکی باعجله و تمام توان به آتش نزديک ميشد و برميگشت!

پرسيدند:چه ميکنی؟گفت:در اين نزديکی چشمه آبی هست

ومن نوک خود را پر از آب ميکنم وآن را روی آتش ميريزم.گفتند:

حجم آتش در مقايسه با آبی که تو مياوری بسيار زياد است

و اين آب فايده ای ندارد.گفت:

شايد نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند ميپرسد :

زماني که دوستت در آتش ميسوخت تو چه کردی؟

پاسخ ميدهم :

هر آنچه از من بر مي آمد ...انجام دادم ...

دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب ، اگر گم شد هرچه هست دوستی نیست...

تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392سـاعت 15:24 نويسنده محسن | |

 از مرگ نمی ترسم ترسم از ان است که در ان شلوغی مادرم را پیدا نکنم...روزت مبارک مادر تا ابد دوستت دارم

تاريخ سه شنبه دهم اردیبهشت 1392سـاعت 15:19 نويسنده محسن | |

با شما هستم ...

شمـــایـــے ڪـه کســــے دوستتـان دارد،


بــــله !!!


بـــا شـــما هستـــم! . . . .



هیچـــے...

فقط خــــوش بـــحالتـــان




تاريخ دوشنبه نهم اردیبهشت 1392سـاعت 16:33 نويسنده محسن | |

دختر جوانی بر اثر سانحه ای زیبایی خود را از دست داد.

چند ماه بعد، ناباورانه نامزد وی هم کور شد.

موعد عروسی فرا رسید.مردم می گفتند:

چه خوب! عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش هم نابینا باشد.

20 سال بعد از ازدواج، زن از دنیا رفت.

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را باز کرد.

چون او هیچوقت نابینا نبود...

تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392سـاعت 11:59 نويسنده محسن | |

پرنده ای که رفت بگذار برود



هوای سرد بهانه است ...



هوای دیگری به سر دارد . . . !




تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392سـاعت 11:52 نويسنده محسن | |


براے دل خـــودم مے نویسم ...

براے دلتنگــے هایــم

براے دغدغــہ هاے خـــودم

براے شانہ اے کہ تکیہ گاهــم نیستــــ !

برای دلے کہ دلتنگم نیست ...

براے دستے کہ نوازشگــ ـــر زخـم هایم نیست ...

براے خودم مے نویســـم !

بمیـ ــرم براے خـ ـودم کہ اینقـــدر تنهاستـــ !.!.!.!

تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392سـاعت 11:36 نويسنده محسن | |




معشوقـــــــــــــه ای پیـــــــــــدا کـــــــــــرده ام به نـــــــــــام روزگــــــــــــار !!!!

ایــــــــــــن روزهــــــــــــا سخـــــــــــت مرا در آغــــــــــــوش  خــــــــــویش

به بـــــــــــازی گــــــــــــرفته اســـــــــــت !!!
تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392سـاعت 11:35 نويسنده محسن | |

" و توکل علی الله و کفی بالله وکیلا "به خداوند اعتماد کن که تنها خدا تو را یاور و نگهبان کافیست.
" سوره نساء آیه ی ٨١ "

اینو برای خودم نوشتم که وقتی ناامید شدم ...
بدونم که هنوز با منه...
تاريخ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392سـاعت 11:33 نويسنده محسن | |

ادمــی که دلتنــــــگ است

هیـچ حرفـــی حالی اش نیست

 

 

برایش فلسفـــــــــه نبافيد


تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392سـاعت 11:14 نويسنده محسن | |

                            درخت گاهی دلتنگ " تبر"میشود؛

                  وقتی پرندگان سیم برق رابه او ترجیح میدهند!

تاريخ سه شنبه بیستم فروردین 1392سـاعت 13:52 نويسنده محسن | |

آدمی که بخواهد برود

می رود ...

داد نمی زند که من دارم می روم،

آدمی که رفتنش را داد می زند،

نمی خواهد برود ...

داد می زند که نگذارند برود ...

تاريخ سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391سـاعت 19:26 نويسنده محسن | |

دست تو اگر بود ،

دست من در جیبم نبود ...!

تاريخ سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391سـاعت 19:2 نويسنده محسن | |

نگران رفتن ها نباشید، زمین گرد است ...

تاريخ سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391سـاعت 18:48 نويسنده محسن | |

خداوندا، خداوندا !!!

قرارم باش و یارم باش ...

جهان تاریکی محض است !!!

می‌ترسم ،

کنارم باش ...

تاريخ شنبه دوازدهم اسفند 1391سـاعت 16:33 نويسنده محسن | |