روياي خيس
اشعار
بیایید دیگر از تنهایی و غصه خوردن حرفی نزنیم... آخه میدونید این دنیا ارزش غصه خوردن و تنهایی را نداره... بلاخره دیر یا زود هر کسی باید از تنهایی در بیاد.. تنهایی هم حد و مرزی داره... بعضی ها از تنهایی رنج می برن و احساس ناراحتی دارن... چرا ؟به خاطر اینکه نا امید هستن و فکرهیچی رو جز غصه نمیکنند... اگر فقط دست عشق دست نوازش داشته باشید زبان عشق داشته باشید نگاه عاشقانه داشته باشید تا عشق و عاشقیتون معلوم شد دیگه به هر چی می خواهید توی زندگی دست خواهید یافت... عشق ورزیدن از عاشقی گفتن و عشق و عشق و عشق موضوعات قشنگیه توی زندگی که باید وقتهایی را به آن اختصاص داد... عاشق و عاشقم من /باغ شقایقم من/بادیدنت شکفتم /دوستتدارم رو گفتم /دوستتدارم رو گفتم/. بار سفر روبسته ام دارم مي رم به ناكجا دارم ميرم به يك سفر به جادهاي بي انتها توجاده اي كه يك سرش منم با ارزوي تو تو جاده اي بي انتها منم به جستجوي تو تو جاده اي كه يك سرش تو هستي و نگاه تو تو جادههاي ارزو دارم مرم به راه تو پنجره هاي قلبم من واشده به روي تو راهو به من نشون بده تا برسم به سوي تو اين سر جاده ها منم اون سر جاده ها تويي نشو نيتو به من بده كه مقصدم فقط تويي
من میرم ولی ندونستی تو راز عشقم
من میر این رو میفهمی از لرزش لب هام
من میرم کسی نفهمید ارزش حرفام
چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی! نگاهت نمی کنم ......
چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی! صدایت نمی زنم ..... زیرا اشک های من برای
تو بی فایده است! فقط می خندم ...... چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام
می خواهم برای تو بنویسم آری برای تو برای تو که در کل
وجودمی برای تو که تمام دنیای منی می خواهم نوشته هایم
را به نگاهت بدهم به نگاه ناز تو به دستان نوازشگرت به تو که
با گرمی عشقت به من زندگی دوباره دادی به تو که اگر نباشی
من دیگر نیستم پس باش تا من هم باشم.
بمون تا من بمونم...
کاش میشد دیدنت رویا نبود
گفته بودی با تو می مانم ولی...
رفتی و گفتی و اینجا جا نبود
سالیان سال تنها مانده ام
شاید این رفتن سزای من نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دست های تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا میرسی
کاش روز دیدنت فردا نبود
















